همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سهم ما از میکده این نبود که یاران را تشنه لب و خمار مستی بیرون کنن
عشق و تنها عشق گناه عاشقان است
باز لب میگیریم و هیچ نمیگوییم
اما در دل غوغای جانسوزی فروزان است
ما همان تشنگان شراب ناب عشقیم
گرچه از میکده رانده شدیم
اما باز بر در آن می کوبیم
شاید ندای طپش قلب های بی قرارمان
ساقی را به سوی ما نیز روانه کند و شاید
و شاید
پرده ی خواب را از چشمان قلب او برگیرد
یک جرعه از جام شراب عشق ، اندک است
اما دارای حقیقتی بی منتهاست
از عشق
از عشق یعنی منتهای زیبایی
که به سوی بی انتها جاری ست
زیرا عشق بی انتهاست
یک انتهای بی انتها
+
نوشته شده در ساعت توسط "عاشق عشق"
|