در این وادی مقدس گام گذارده ایم و نام زیبای زندگی را بر آن بخشیده ایم .
این وادی را که راهش بی پایان است و رهروانش نیز بی نهایت
شاید که به لهو و سهو گذرانده ایم .
اما باز با بی شرمی تمام آن را زندگی نام نهاده ایم .
در این وادی قدم از قدم بر می داریم
اما تهی از عشق
جدا از عاشق
اگر این گام ها سرشار و آکنده از عشق بود
آن گاه حق بود که راه خود را زندگی بنامی و رفتار خود را نیز زندگی کردن .
اگر این قدم ها را به همراه عاشقی بر می داشتی
دیگر جایی در زمین برای تو نبود
چرا که حجم کوچک زمین پذیرای روح بزرگ و وسیع تو نمی توانست باشد
بنابراین به آسمان می شتافتی و بر آسمانیان بسی درود می دادی
و آن گاه در کمال افتخار فریاد می زدی :
زندگی می کنم .
اما نه ...
عاشق فریاد نمی زند ، عاشق زمزمه می کند .
افسوس ، افسوس و صد افسوس
چرا که عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان
هرکس به تظاهر ، عاشقانه ها می سراید
اما دریغ از اندکی درخشش عشق در قلب هایشان
می دانم که ...
همین قلت عاشقانه زیستن است که به عشق عظمتی بس والا و لایتناهی بخشیده است
عشق مبرا و منزه است
عاشق نیز خالصانه ترانه های عاشقانه می سراید
هیچ چیز نفرت انگیز تر از این نیست
که ریاکارانه عاشقانه سخن می گویند
وای بر ما
وای بر ما که حتی عاشقانه تپیدن را نیز به قلب هایمان آموخته ایم
عشق به میزان ابراز آن عشق نیست
بلکه به میزان اعتبار دوام آن عشق می ماند
اگر شاعری را دیدی که می گفت :
دو بار عاشق شده ام
بدان که هیچ گاه در زندگی اش عاشق نبوده
و ذره ای از شراب ناب عشق را نچشیده است
زیرا انسان یک بار و فقط یک بار عاشق می شود .
+
نوشته شده در ساعت توسط "عاشق عشق"
|