باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:
ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت
و با بی حوصلگی گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف به راه افتاد.
جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:
راننده:مسافرا برید جلوتر تا سوار بشن
- بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید و گفت:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما....
این بار مرد نفر اول صف بود...
این بار مرد فقط یک شخص نبود بلکه یک فرشته بود
این بار مرد با غرور ایستاده
این بار مرد به خودش افتخار میکرد.....
این بار مرد.......

+
نوشته شده در ساعت توسط "مهربان ناآرام"
|