تبليغاتX
.:: PERG0LA ::.
(با آرزوی لحظاتی خوش در آلاچیق)


.:: PERG0LA ::.





 

 

ميخواهم تا ابد در آسمان بی کران عشقت مستانه پرواز کنم

و نام مقدست را با وضو بر لب بياورم .

هميشه ميتوان با پاکی اشکت  روشنی چشمانت 

 و با گرمی دستانت و صداقت کلامت و زمزمه دلتنگيت

عاشقانه وضو گرفت

 پس تا ابد دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


از خدای خودم هیچ را آرزومندم
در پناهش امنم،در کنارش آرامم
خدایا بی وقفه صدایت می زنم تا در من همچنان بتابی
جاری می شود اشکهایم هر گاه می خوانمت
امیدوارم از رحمت عشقت؛تکیه گاه می خوانمت؛ امید می دانمت؛
و پیوسته در تار و پودم با کلاف جان می بافمت
و در ریسمان آسمانی ات که مرا به بلوغ می رساند چنگ می زنم
به بودن نیازی نیست چرا که هستم
من برای ابد هیچم به بودنم احتیاجی نیست
زیرا می دانم و ایمان دارم

 آنگاه که به نبودن می رسم ذره ای پیوسته ام در اقیانوس وسعت بی انتهای تو
لذت می برم و رنج می کشم و می چرخم در چرخه پیوسته زندگی،

 چرا که من می دانم رنج چیست و لذت یعنی چه......
هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نیستند با عشق به سر می کنم
در انتهای این راه بی انتها به تو می رسم
چرا که از تو ام و جویبار وجودم به اقیانوس وجود تو می رسد

معبود من عاشقانه میپرستمت

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:

ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت

و با بی حوصلگی گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف به راه افتاد.

جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:

راننده:مسافرا برید جلوتر تا سوار بشن

- بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید و گفت:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما....

این بار مرد نفر اول صف بود...

این بار مرد فقط یک شخص نبود بلکه یک فرشته بود

این بار مرد با غرور ایستاده

این بار مرد به خودش افتخار میکرد.....

این بار مرد.......

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  |