تبليغاتX
.:: PERG0LA ::.
(با آرزوی لحظاتی خوش در آلاچیق)


.:: PERG0LA ::.





قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ،در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


حقیقت اهل تفرقه نیست.
باور ، اما تفرقه می اندازد
و آدم ها را از هم جدا می کند
آموز گار حقیقی با عشق و ایمان به تو اعتماد به نفس می بخشد
و تو را نسبت به خویشتن خویش می آگاهانند
حقیقت آزادی می بخشد و عشق می آفر یند اگر آدم ها به جان هم افتاده اند و
گرگ یکدیگر شده اند دلیلش آن است که حقیقت را ندیده اند و ره افسانه زده اند افسانه ها همان
باورهای آنها ست
آموزگار حقیقی در حوض خانه وجود تو آب نمی ریزد او با عشق اعتماد می آفریند و با اعتماد چشمه های بصیرت تو را می کاود و جاری می سازد
انسان واقعی با اعمال خود صداقتش را ثابت می کند
خدا جو بودن تنها به گفتن نیست شناختن خدا هم به زبان نیست باید به دنبال حقیقت هستی بود
دلی چو دریا داشت وسیع ، مثل آسمان صاف!!!!
+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


من گفته ام من مهربان پروردگار قادري دارم
كه مي بخشد مرا
آيا به جز اين است؟
خدايا بين من با آنكه نامت را نمي خواند، فرقي نيست؟
اگر من را به عدلت در ميان آتش اندازي، ميان آتشت باز مي گويم:
هلا اي مردمان
من مهربان پروردگار قادري دارم
چه پيوندي ميان آتش و قلبي كه مهر تو در آن پيداست؟
و گيرم صبر بر آتش
وليكن صبر بر دوري تو هرگز
خدايا خوب مي دانم مرا تنها نمي خواهي
خدايا راست مي گويي
غريب اين زمين خاكيت
جز تو كه را دارد؟
مرا مهمان دنياي خودت كردي
كريما تو پذيرايي از مهمان خود را خوب مي داني
تو صاحبخانه خوبم
تو ظرف خالي مهمان خود را دوست مي داري؟
خداوندا مرا جز تو خدايي نيست
شهادت مي دهم من قلب پاكي را براي مهرورزي دارم اما
خوب چه باك ار آن كه گاهي هم بگيرد او
گواهي مي دهم من جلوه اي از ذات پاك كبريا هستم
و من هستم كه او مي خواست من باشم
و مي خواهم كه من آن گونه اي باشم كه مي خواهد
بيا اي مهربان همراه خوب مهر آيينم
بخوان با من
بخوان زيرا اگر باهم بخوانيمش
جواب هردومان را زود خواهد داد
خداوندا تو را من دوست مي دارم
و مي دانم تو نور آسمانها و زمين
هر لحظه با من از خودم نزديك تر هستي
تو گرماي محبت را عنايت كن
زميني بنده ام اما يقيني آسماني را عطايم كن
خدايا مزه زيباي بخشش را به كام قلب ما بنشان
خدايا من چه مي گويم
چنانم كن كه مي خواهي
مرا آن كن كه مي داني...!!

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


i love chelcheleh

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.


سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: " بله " .
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! " همه دانشجویان خندیدند.


در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "


پروفسور ادامه داد : " اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.


همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست! "

آخــــــــی دارن میرن اون فنجون قهوه روو بخورنا!!!

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


ای مَن

تو خود بهتر میدانی که محرم،گاه سخنوری نیست؛میدانی است برای عمل با دستورالعملی که در عاشورای سال61هجری نگاشته شد.اما به تو خطاب میکنم تا به حال خود بنگری که در کجای این میدان واقع شده ای....

 

عمری ست حکایت کوفیان را میشنوی و بر آنان لعن میگویی، مبادا که خود نیز از آنان باشی که امام را به قلبت دعوت کنی و چون حضرت، قلبت را روشنی بخشید بر نور او پشت کنی و به کار خود مشغول شوی....

 

شهر تو نیز شهر کربلاست و هنوز روز عاشوراست.هنوز فرصت باقی است مبادا که فرصت بگذرد و تو در روزمرگی،سالهای عمرت را بگذرانی و آنگاه که دل دادگان برای تقرب به آسمان مسابقه بندگی گزارده اند تو در چاله های وهم زمین به خود مشغول باشی....

 

عالم را با چشم اولیاء بنگر، بنگر نور حسین(علیه السلام) را که روشنی همه عواملم از اوست. خود را در خیمه گاه امام باقی بگذار و جسمت را برای خدمت به او در زمین رها ساز. بمبان تا مانگار شوی و الّا زمان تو را با خود خواهد برد....

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  |