تبليغاتX
.:: PERG0LA ::.
(با آرزوی لحظاتی خوش در آلاچیق)


.:: PERG0LA ::.





بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


تا حالا به دستات و نقش اونا تو زندگيت فکر کردی ؟ اصلا تا به حالا به دستات با دقت نگاه کردی ؟ ميتونی حدس بزنی دستات تا الان چقدر برات کار انجام دادن ؟
خوب فکر کن ؛ اون لحظه قشنگی که دست تو ؛ دست محبوبت رو گرفته بود و تو گرمای وجودش رو حس ميکردی يادت هست؟ !!! اون لحظه رو چی ؛ اون لحظه که تند تند تست های کنکور رو حل ميکردی و پشت سر هم مربع های کوچولو رو سياه ميکردی ؛ اون لحظه حواست به دستات بود که عجب نعمتيه ؟!
اره ! دستای تو کارای زيادی رو انجام ميدن ؛ ممکنه تو يه روز سرد دستای يخ زدت رو بهم بمالی تا گرم بشه ؛ گاهی ممکنه با دستات پای يه برگ چک رو امضا کنی و بعدش خدای نکرده پشيمون بشی اون وقت ميگی ای داد بيداد ای کاش دستم می شکست و اينکارو نميکردم . خوب يه موقع هم پای يه برگه رو امضا ميکنی و اون وقت تا اخر عمر يه همدم مهربون داری . گاهی اوقات هم ممکنه دستای تو دستای يکی ديگه رو به گرمی فشار بده و يه دوستی خوب رو شروع کنی ؛ ممکنه با دستات يه اثر هنری خلق کنی مثل يک نقاشی زيبا يا يک موسيقی دلنشين . ممکنه وقتی که خيلی ناراحتی دستات را زير چونت بذاری يا با دستات زانو هات رو بغل کنی يا وقتی خيلی خوشحالی و هيجان داری با دستات سر و صدا کنی يا دستات رو تو هوا تکون بدی و برقصی . ممکنه از اون ادمهايی باشی که موقع حرف زدن پنجاه درصد منظورشون رو با حرکت دستاشون نشون ميدن . اين چيزا رو به يادت اوردم که بدونی يا دستات خيلی کارا ميکنی از کارای پيش پا افتاده روزانه بگير تا کارای مهم و سرنوشت ساز که بعضی هاشون رو فقط يه بار تو زندگی انجام ميدی.
به خاطر اين همه تا حالا از دستات قدردانی کردی ؟

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  | 


روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آنجا زير ملافه سفيد پاکيزه اي که چهار طرفش زير تخت بيمارستان رفته است، قرار ميگيرد و آدمهايي که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم ميگذرند. آن لحظه سر انجام فرا خواهد رسيد که دکتر بگويد مغز من از کار افتاده است و به هزار دليل دانسته و ندانسته ، زندگي ام به پايان رسيده است . در چنين روزي تلاش نکنيد به شکل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگي ام را به من برگردانيد و بسترم را بستر مرگ ندانيد . بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم و آنچه را که از من باقي ميماند به دست خاک بسپاريد اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن کنيد ، بگذاريد خطاهايم ، ضعف هايم و تعصباتم باشند . گناهانم را به شيطان و روحم را به خداوند بسپاريد . و اگر گاهي خواستيد يادي از من کنيد ، کار نيکي انجام دهيد و يا به کسي که نيازمند شماست کلام محبت آميزي بگوييد . اگر آنچه را که گفتم کنيد من تا ابد زنده خواهم ماند !

 بر گرفته از کتاب: (سوپ جوجه برای روح)  شاهکار :(رابرت.ن.تست).

+ نوشته شده در   ساعت   توسط "مهربان ناآرام"  |